تبليغاتX
هرچی دل تنگت می خواهد بگو

هرچی دل تنگت می خواهد بگو
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد

دلم می خواد بمیرم 18+

جمعه پانزدهم شهریور 1387

سرم درد میکنه.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.خونه داره میلرزه.منم دارم میلرزم.نمیدونم از سرما دارم میلرزم یا از اضطراب.بلند میشم میرم کولرو خاموش میکنم.سرم سنگین شده.انگار همهء دنیا دور سرم میچرخهسرم درد میکنه.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.خونه داره میلرزه.منم دارم میلرزم.نمیدونم .دارم لورینا گوش میدم.
تلفن زنگ میزنه،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم
.
دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده
.
برادرم نگرانه که من همهء روز رو باید تنها باشم.من نگرانم که نکنه کسی زودتر از همیشه خونه بیاد.دلم میخواد تنها باشم.از نگاهای کنجکاوشون خسته شدم.از این سؤال مسخره که چرا چیزی نمیخوری؟چرا حالت بده؟خسته شدم
.
دلم میخواد داد بزنم سرشون و بگم به شما چه؟چرا انقدر ازم سؤال میکنید؟نمیخوام بخورم،میخوام بمیرم.برای مرگمم باید از شما اجازه بگیرم؟

دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.
دلم میخواد برف بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر برف تنگ شده.دلم میخواد راه برم و برف بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی برف فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبهء برفی درست کنم وسط یه جنگل بزرگ ِ پر از برف.بعد تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و چهارنعل از زمین دور بشه و بره توی آسمون.من محکم بغلش کنم و اون همینطور بالا و بالاتر بره تا دیگه هیچ اثری از زمین دیده نشه
.
هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.ولی الان دیگه واقعاْ بریدم.از خودم بدم میاد.حقمه، هرچی که به سرم میاد تقصیر خودمه.چه بهتر که آدم احمقی مثل من بمیره.دنیا پر از آدمای احمقه.یکی کمتر بشه آب از آب تکون نمیخوره
.
تازه خیلیا راحت میشن و از دستم نجات پیدا میکنن
.
تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون
.
به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم،آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره.اینجا زندگی اونقدر مسخره نیست که کسی بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه
.
اینجا اگه بخوای از عشق حرف بزنی بهت میگن،برو بچه جون!گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره
.
پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصهء قدیمی ِ و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.من زیادی رومانتیکم.زیادی رؤیایی فکر میکنم.نمیدونم که همهء شاهزاده های سفید پوش مردن.نمیخوام باور کنم که دیگه هیچ شاهزاده ای نیست و هیچ اسب سفیدی باقی نمونده که بخوام باهاش از اینجا برم.من فکر میکنم زیبای خفته وجود داره.فکر میکنم عشق میتونه حتی مرده رو زنده کنه.مثل سفید برفی که با بوسهء شاهزاده از خواب مرگ بیدار شد.نمیتونم باور کنم که سیندرلا یه قصه س.پری ِدریایی وجود نداره.من هنوزم وقتی کنار دریا میرم چشم از دریا برنمیدارم که وقتی پری دریایی سرشو از آب میاره بیرون بتونم توی همون یه لحظهء کوتاه ببینمش
.
برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره م چی میگن.من همهء این قصه ها رو باور دارم.من نمیخوام توی دنیایی زندگی کنم که نه پری دریایی داره،نه سفید برفی،نه سیندرلا، نه شاهزاده و نه عشق
.
من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین از کنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم
.
دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم. از نفس کشیدن توی این هوای مسموم متنفرم

ساعت 18:3 نويسنده چشم انتظار |


شنبه نهم شهریور 1387

اخرین نامه ی من به اونی که دوسم نداشت

به همون بی دلو پست  اسمشو عاشق گذاشت

مینویسم بدونی که دیگه  تو مردی برام

ذره ذره سوختناتو از خدا می خوام

می نویسم به دل پر از دروغو کلکت

بشکنه یه روز دله سیاهو پر از ترکت.

من دیگه جدا شدم از تو بی شرم و حیا

کارته

 که بعده من

 یکی دیگرو کنی سیاه

به دروغ قسم اسم منو می خوردی همیشه

گفته بودی توی دنیا هیچکسی

من نمیشه

دسته تو رو شده برام

 دروغ گوی بی معرفت

نقابت شکسته شد

عاشق نمای بی صفت

آره تو یه واژه بودی که گذاشتمت کنار

دور شو از جلوی چشمام با رفتنت میاد بهار

آره تو عاشق نبودی دلت جای دیگه بود

تو اصلا از عاشقی بویی نبردی بی وجود

حالا از خدا میخوام اسیریو سوختن تو

تو تمام زندگیت فقط می خوام باختن تو

ببینم روزی بشی روی زمین بی آبرو

تویی که از معرفت

 یه ذره هم نبردی بو

تو می خواستی پلی باشم برای آرزوت

با وجود دروغات دم نزنم

کنم سکوت؟

دور شو از جلوی چشمام آدم نمای رو سیاه

ابرارو زدم کنار نگاه بکن

در اومده ماه

قاب عکست رو شکستم

نامتو ریختم تو جوب

به دلم قسم دادم دیگه از عاشقی نگو

خط بکش رو اسم من

آره تو مردی واسه من

حتی حرف اسمم تو خوابو رویات هم نزن

آخه تو لایقم  نبودی

بی دلو بی آبرو

همه حرفات الکی

عاشق نمایی ود روغ

الهی که بشی رسوا

میون این کاروان

کشتی دنیات بشه  بی ناخدا بی بادبون

نامه ام تموم شده فرستادم برای تو

اشک بریزو بخونش

افسوس بخورو

بی چونو چرا

خداحافظ من هم رفتم بدون تو

خدایا من امدم

یا حق

ساعت 0:17 نويسنده چشم انتظار |


برای مخاطبم

جمعه هشتم شهریور 1387

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
 می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
 یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
 اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
 دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
 گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده

چی میشد یا بار بهم نگاه کنی

گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
 اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

 

ساعت 10:49 نويسنده چشم انتظار |


پنجشنبه هفتم شهریور 1387

کجا بودی وقتی برات شکستم/یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم/

کجا بودی وقتی غریبی و درد/داشت منه تنها رو دیوونه میکرد/

کجا بودی وقتی که از پنجره/میپرسیدم این چندمین عابره/

کجا بودی وقتی تو رو می خواستم/ که دستات آروم بشینه تو دستم/

کجا بودی وقتی که گریه کردم/ازتو به آسمون گلایه کردم/

کجا بودی وقتی کنار عکسات/شبا نشستم به هوای چشمات/

کجا بودی تو لحظه ی نیازم/وقتی میخواستم دنیامو بسازم/

کجا بودی ببینی من میسوزم/عین چشات سیاهه رنگ روزم/

کجا بودی تشنه ی چشمات بودم/نبودی من عاشق دنیات بودم/

کجا بودی وقتی دیوونت بودم/ وقتی که بیقرار شونت بودم/

کجا بودی وقتی چشام به در بود/ترانه هام شکایت سفر بود/

نبودی پیش منه بی ستاره/ ترک میخورد دلم با یک اشاره/

کجا بودی وقتی که می نوشتم/ترانه هام همه ماله فرشتم/

کجا بودی وقتی که پر پر شدم/سوختم و از غمت خاکستر شدم/

کجا بودی ببینی فصل بهار/ همه میگفتن تو گذاشتیم کنار/

سرزنشای مردم رو شنیدم/هر چی که باورت نمی شه دیدم/

کنایه هاشونو به جون خریدم/ نبود ستاره م شبا گریه چیدم/

کجا بودی وقتی بهم خندیدن/رد شدن و همدیگه رو بوسیدن/

کجا بودی ببینی خستگیمو/آب شدن شمعای زندگیمو/

همه سراغ تو رو می گرفتن/زیر لبی یه چیزایی میگفتن/

می خندیدن اما تنم می لرزید / کجا بودی وقتی چشام میترسید/

کجا بودی وقتی سحر نداشتم/سیاهی بود از تو خبر نداشتم/

کجا بودی وقتی که اشکام میریخت/خون جای گریه از توی چشمام می ریخت/

کجا بودی وقتی باید میموندی/غصه مو از لحن صدام می خوندی/

کجا بودی نگام به در سفید شد/هر کی به جز من از تو نا امید شد/

کجا بودی وقتی دعای داغم/میزد به سقف کوچیک اتاقم/

کجا بودی وقتی صدات میکردم/ به آسمون رسید صدای دردم/

کجا بودی من از خودم گذشتم/ هر جا بگی رو دنبال تو گشتم/

کجا بودی ببینی آبروم مرد/اما به خاطر چشات قسم خورد/

خنده واسه همیشه از لبام رفت/رسیدن از مرمر رویاهام رفت/

کوچه ی انتظار رسید به بن بست/دلم میگفت اون سر وعدهاش هست/

کجا بودی که از نفس افتادم/ روزی یه بار زنده شدم جون دادم/

وقتی که این بازیا رو می کردی/ من میدونستم داری بر میگردی/

پاهای خسته تو بذار رو چشمام/ بگو که دیگه نمی ذاری تنهام/

بگو هنوز دوستم داری با منی/بگو محاله قلبمو بشکنی/

کجا بودی ببینی بی ستارم/ببینی جز تو کسی رو ندارم/

غم نبودنت مث آتیشه/تو این دو خط ترانه جا
نمیشه

دعا کنین واسم ممنون میشم

ساعت 20:43 نويسنده چشم انتظار |


پنجشنبه هفتم شهریور 1387

ای سفر کرده ببین حال مرا / حال این دربه در دل شده 

حال این سوخته را در غم تو / مانده در حسرت و در ماتم تو 

 

ساعت 20:27 نويسنده چشم انتظار |


چشمای قشنگ تو

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

گفتم سلام گفتی برو قلبم واست جا نداره


 

گفتم تو رو خدا نرو گفتی که فایده نداره

 

فکر نمی کردم که تو هم مثل غریبه ها بشی

 

دل تو هم سنگی بشه.. یه روز ازم جدا بشی

 

پا رو دلم گذاشتی فکر کردی که کی هستی

 

تو دل ما زیاده....... عاشق راستی راستی

 

کی گفته که اگه بری پنجره مون بسته میشه

 

دلم تو سینه میمیره... یه مرغ پر بسته میشه

 

اینجوری هام نیست بخدا بهت نمیگم که بمون

 

فقط اینو یادت باشه... که من بودم یه مهربون

 

حالا اینو خوب می دونم تو خیلی بی وفا بودی

 

قلب تو با اون یکی بود تو هم واسش خدا بودی


 

 

 

ساعت 23:17 نويسنده چشم انتظار |


نذار تنها بمونم

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

                                              به خدا دوست دارم اما...

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم دوستش دارم.

روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم دوستش دارم.

نذار تنها بمونم

ماه ها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت: بگو دوستم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم.

وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم، فریاد زدم: به خدا دوستت دارم، اما..........

ساعت 22:42 نويسنده چشم انتظار |


نامه ی زیبای محبت من به تو

دوشنبه یکم بهمن 1386

متن این نامه خیلی جالبه ! اینو بخونین:(البته باید همشو با هم خوند!)
سلام!
البته بهتر بود بگویم عزیزم سلام.پس مجددا میگویم :عزیزم سلام!
علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم
دروغ بود و بی اساس ، و در حقیقت نفرت من به تو
روز به روز بیشتر میشود! و هر چه ترا بیشتر میشناسم
به دورویی و عشق دروغینت بیشتر پی میبرم و
این احساس در قلب من جای میگیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر حاضر نیستم
روزی یار زندگی تو باشم و اگر چه عمر دوستی ما کوتاه بود ولی
در هین مدت کم توانستم به طبیعت فرومایه و هوسهای زشت تو پی ببرم و
بسیاری از اخلاق و صفات تو برای من روشن گشت و من مطمئن هستم
این خشونت و تندخویی تو بالاخره تو را بدبخت خواهد کرد
اگر دوستی ما ادامه پیدا کند حتما تمام عمر را
در پشیمانی خواهیم گریست و گرچه دوستی ما پایانش جدایی خواهد بود ولی جدا از هم
خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است بگویم که
این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر
باز هم در صدد ادامه دوستی باشی بنابراین از تو می می خواهم
جواب نامه ام را ندهی چون می دانم نامه و سراسر
دروغ است و تظاهر هاوتنها چیزی که در ان نیست
محبت است ومن تصمیم گرفته ام برای همیشه
تو و یادگاری های تلخ ترا فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم
خودم را راضی گنم که دوستت داشته باشم!



اگر میخواهی احساس واقعی منو نسبت به خودت و عشقمون بدونی
نامه را از اول یک خط در میان بخون!باشه؟

 

ساعت 0:17 نويسنده چشم انتظار |


سه شنبه بیستم آذر 1386

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
                                         پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو مي مونم
                                         تا دنيا دنيا باشه از عشق تو مي خونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
                                         اگه يه روز نباشي دل رو به هم مي ريزي
يه روزي فكر مي كردم صادق و با وفايي
                                           اما حالا مي بينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
                                          فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
                                          خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم مي خوام رها شم مي خوام با تو نباشم
                                           منم مي خوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه مي فهمم كه عشق تو سراب بود
                                          خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم . حال دلت خرابه
                                        تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه...

ممنون میشم برام دعا کنید

یا حق

ساعت 14:4 نويسنده چشم انتظار |


خبر فوری

سه شنبه بیستم آذر 1386

سلام  دوستان من

مي خواستم از شما راهنمايي بخوام 

در مورد اينكه كار وبلاگ ادامه بدم يا نه

مطلب ها رو عوض كنم يا نه

در مورد عشق به خدا بنويسم يا عشق هاي زميني

يا اينكه وبلاگ از ليست بلاگفا حذف كنم    

يا اينكه همكار بگيرم يا وبلاگ واگذار كنم   

منتظر نظر هاتون هستم    و گرنه آپ نمي كنم  

در اين يك مورد لطفا نظر بدبد

 

اميدوارم عاشق ؛ شاد ؛ پيروز باشيد              

 

ساعت 13:59 نويسنده چشم انتظار |